حکایت پرواز عرشی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

به گزارش آژانس خبری بین المللی کوکچه

 

آن شب، آخرین شبی بود که مولانا به ناچار بار زندگی این جهان و فراق دوست را تحمل می‌کرد. جسم او گرفتار تب شدید بود؛ انگار که تن لاغر و نحیف مولانا آتش گرفته بود و دود از آن بر می‌خاست.

به گزارش خبرگزاری فرهنگ، سید اسحاق شجاعی، نویسنده کشور، ساکن ولایت بلخ در یادداشتی، درگذشت مولوی را به رشته تحریر درآورده است.

شجاعی با قلم شیوای خود آخرین لحظات عمر مولانا را همراه با غزلیاتی از او در هم آمیخته است. این یادداشت در صفحه فیس‌بوک وی منتشر شده است.

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ ه.ق. در شهر تاریخی و باستانی بلخ چشم به جهان گشود.

یازده یا سیزده ساله بود که همراه با پدر و خانواده‌اش تن به مهاجرت و آوارگی داد و شهر و دیار خود را به قصد سرزمین امن تری ترک کرد. این خانواده پس از گشت و گذار بسیار در سال۶۲۶ ه.ق. در شهر قونیه مرکز حکومت سلجوقیان آسیای صغیر آرام گرفتند.

مولانا در قونیه، سال هایی بسیاری درس خواند، درس داد، پیشوایی مذهبی مردم را به عهده گرفت، فتوی صادر و به مشکلات مذهبی مردم رسیدگی کرد.

در سال های پایانی عمر خود عاشق شد؛ عاشق شمس تبریزی در ظاهر، اما درواقع عاشق یگانه بی مانند هستی. و بعد آثار خود را آفرید؛ دیوان غزلیات، مثنوی معنوی، فیه ما فیه، مجالس سبعه و رباعیات؛ آثاری بی‌بدیلی که پس از گذشت هفت قرن از عمر آن‌ها هنوز داروی بسیاری از دردها و افسردگی‌های معنوی انسان می‌باشد. انسان مدرن و پسامدرن، با دلزدگی از پیشرفت‌های مادی و خستگی از زندگی ماشینی، مولانا و آثار او را داروی روح و روان خود تشخیص داده است.

اما آدمی را گریزی از مرگ نیست؛ _ هرکه می خواهد باشد _ چه این که گفته‌اند در درون هر زندگی، مرگ آرمیده است. زندگی بدون مرگ آفریده نشده است؛ مرگ همراه و هم زمان با زندگی به وجود می آید؛ همراه با او رشد می کند، با او در می‌افتد و سرانجام مرگ، بر زندگی فایق می‌آید، او را به زمین می‌زند و به عمرش پایان می‌دهد. در حقیقت مرگ، اوج و قلّه زندگی است، زندگی با مرگ است که در اوج کمال خودش می‌رسد و متوقف می‌شود. زندگی بدون مرگ کشت‌زار بی‌حاصلی است. بدین ترتیب انسان، زندگی در این جهان فانی را ترک می‌کند.

با این‌که مولانا عمر زیادی نکرده بود، اما رنج و درد بسیاری کشیده بود؛ آوارگی و دوری از وطن و بیش از شانزده سال بی ثباتی و گردش در شهرهای مختلف، رنج های فروان عشق؛ هم در وصل آن و هم در فصل و جدایی از شمس و نیز پدید آوردن آثاری بی‌مانند در کمیت و کیفیت، غبار پیری و بیماری برچهره زرد و تکیده و نزار مولانا نشانده بود.

انگار آن عاشق دل‌سوخته، شصت‌و‌هشت سال زندگی را برای رسیدن به چنین روزی تحمل کرده بود. او این مسیر طولانی را پله پله آمده بود تا خدا را ملاقات کند. او حالا در آستانه دوست قرار داشت و می‌خواست که چشمان تابان خود را بر روی این زندگی کسل کننده ببندد.

مولانا در بستر بیماری افتاد. مردم قونیه از هرگروه به عیادت او می آمدند. روزی شیخ صدرالدین قونوی(م۶۷۳ ق) عالم بزرگ و شیخ الاسلام قونیه و جمعی از عالمان به عیادتش آمدند، صدرالدین بر بالین مولانا نشست و با افسوس گفت: «شفاک الله شفاء عاجلا! خداوند شما را شفا دهد و صحّت برگردد که شما جان عالمیان هستید.» مولانا در جواب او گفت: «پس از این، شفای خداوند شما را باشد. در میان عاشق و معشوق پیراهنی بیش نمانده است؛ نمی خواهید که نور به نور بپیوندد؟»

شیخ صدر الدین و یاران او به گریه افتادند. حضرت مولانا برای آنان این غزل را انشاد فرمود:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

رخِ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه کو مرا آورد کلی روی آوردم

وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم، گهی دریای گوهر را

درون دل فلک دارم، برونِ دل زمین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفته است هر جزوم

چرا خربنده باشم من براقی آهنین دارم

چرا از ماه وامانم؟ نه عقرب کوفت بر پایم

چرا زین چاه برنایم؟ چو من حبل المتین دارم

کبوتر خانه ای کردم کبوترهای جان‌ها را

بپر ای مرغ جانِ من که صد برج حصین دارم

زن و فرزندان مولانا در اطراف بستر بیماری او حلقه زدند؛ کراخاتون همسر مولانا با تأسف گفت: «کاش مولانا چهارصد سال زندگی می‌کرد تا عالم را از حقایق و معارف پر می ساخت.» انگار این غزل مولانا زبان حال و قال کراخاتون باشد:

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم، جای دیگر نمی‌شود

جان ز تو جوش می کند، دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند، بی تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من، گشت خراب کار من

مونس و غمگسار من، بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی شود

مولانا در جواب همسرش گفت: «مگر ما فرعونیم، مگر ما نمرودیم؟! مارا به عالم خاک چه کار؟! ما به عالم خاک برای اقامت نیامدیم. ما در زندان دنیا محبوسیم. امید که به زودی به بزم دوست برسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یکدم در نشیمن خاک اقامت نگزیدمی»

عالم خاک از کجا، گوهر پاک از کجا؟

از چه فرود آمدیم، بار کنید این چه جاست؟

آن شب، آخرین شبی بود که مولانا به ناچار بار زندگی این جهان و فراق دوست را تحمل می‌کرد. جسم او گرفتار تب شدید بود؛ انگار که تن لاغر و نحیف مولانا آتش گرفته بود و دود از آن بر می‌خاست. سلطان ولد بر بالین پدر نشسته بود و به چهره کشیده و نورانی او خیره مانده بود. شب از نیمه می‌گذشت. مولانا چشم‌های به زردی گراییده‌ای خود را گشود، به سلطان ولد نگاه کرد؛ پهنای صورت او را اشک پوشانده بود. مولانا گفت: «بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسای و ما را با دوست تنها بگذار. اما مولانا این خواست را با زبان خود بیان کرد؛ زبان شعر، زبان عشق.»

این آخرین غزلی است که بر زبان مولانا جاری شده است:

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

ترکِ منِ خرابِ شب گردِ مبتلا کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده

بر آبِ دیدۀ ما، صد جای آسیا کن

خیره کُشی است ما را، دارد دلی چو خارا

بُکشد، کسش نگوید، تدبیر خون بها کن

بر شاهِ خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق! تو صبر کن، وفا کن

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

در خواب، دوش پیری، در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد، هین! دفع اژدها کن

بس کن که بی خودم من ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

در همان روزها زلزله‌ای هفت شبانه روز شهر قونیه را لرزاند و ویرانی‌های بسیاری به وجود آورد. مردم که اعتقادی خاصی به مولانا داشتند، با ترس و نگرانی به نزد مولانا آمدند تا از زبان غیب بیان او سرّ این حادثه هولناک را بشنوند. مولانا مردم را دلداری داد و گفت: «بیچاره زمین لقمه چرب می‌خواهد، می‌باید داد. این لقمه چرب من هستم که به زودی به زمین می‌پیوندم»

این سخن بر مریدان مولانا گران آمد؛ چه این که آنان خیر و برکت زمین را از وجود مولانا می‌دانستند و غیبت او برای شان باور ناکردنی بود. فریاد زدند و بر سر و صورت مشت کوفتند.

مولانا آنان را تسلی داد و این غزل را خواند:

به روز مرگ چو تابوتِ من روان باشد

گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دام دیو در افتی، دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی، مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری، مگو وداع وداع

که گور پرده‌ی جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی، برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

ترا غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید، خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

چرا به دانه ‌انسانت این گمان باشد؟!

کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد

ز چاه، یوسف جان را چرا فغان باشد؟

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

که های هوی تو در جوّ لامکان باشد

سرانجام مولانا جلال الدین محمد بلخی، در روز یک‌شنبه پنجم جمادی الثانی سال۶۷۲ه.ق./ ۱۷دسامبر۱۲۷۳م در هنگامه ی غروب خورشید، چهره در نقاب خاک کشید. جسم خاکی او سرد شد اما جان افلاکی او روز به روز گرما و برگ و بار بیشتری یافت. چه این که او خود پیش بینی کرده بود: مرگِ بی مرگی بود ما را حلال /برگِ بی برگی بود ما را نوال.

در مرگ مولانا تمام قونیه سیاه پوشید و عزادار شد؛ به گفته افلاکی چنان رستاخیزی برپا شد که قیامت کبری در پیش چشم همگان آشکار گردید: «جمیع ملل با اصحاب دین و دولت حاضر بودند؛ از نصارا و یهود و رومیان و اعراب و ترک ها و غیرهم. هریکی به مقتضای رسم خود کتاب‌ها را برداشته پیشاپیش جنازه می‌رفتند و آیات زبور و تورات و انجیل را می‌خواندند و نوحه ها می کردند. مسلمانان جلو آنان را گرفتند و گفتند: این پادشاه دین، رئیس و امام و مقتدای ماست، شما چرا شیون می کنید و عزا گرفته اید؟ آنان جواب دادند:

ما حقیقت موسی و عیسی و جمیع انبیا را از بیان عیان او فهم کردیم و روش انبیای کامل را که در کتاب‌های خود خوانده بودیم در رفتار و گفتار او دیدیم. اگر شما مسلمانان، مولانا را حضرت محمد(ص) وقت خود می‌گویید، ما او را موسی عهد و عیسی زمان می دانیم.» چنان که خود گفته بود:

هفتاد و دو ملت شنود سرّ خود از ما

دمساز دو صد کیش به یک پرده چو ناییم

یک کشیش رومی در حالی که بغض گلویش را می فشرد چنین گفت: «مولانا آفتابی است که بر همه عالمیان تافته است و همه عالم آفتاب را دوست دارند و خانه های همگان از او نورانی می شود.»

دیگری اشک از صورت خود سترد و گفت: «مثال مولانا همچون نان است و همگان را از نان گزیری نیست. هیچ گرسنه ای را دیده اید که از نان بگریزد؟»

جسم نحیف و لاغر مولانا را در کنار پدرش در خاک گذاشتند. این محل پیش از دفن سلطان العلما پدر مولانا و خود او به باغ سلطان معروف بود. پس از دفن مولانا «تربت» نامیده شد.

قاضی نجم الدین طشتی، از عارفان نامی در جمع بزرگان فرمود: «سه چیز در عالم عام بود و چون به مولانا منسوب شد، خاص گشت؛ اول مثنوی است که پیش از این، آن نوع شعر را که دو مصراع هم‌قافیه داشت مثنوی می گفتند، در این زمان چون مثنوی گویند، مردم مثنوی مولانا را می‌فهمند. دوم پیش از این همه علما را مولانا می گفتند، اکنون از مولانا تنها نام او به ذهن می آید. سوم هرگورخانه را تربه می گفتند، اکنون تنها مرقد مولانا را تربه گویند.»

امروزه قبۀ الخضرای مولانا در شهر قونیه معروف خاص و عام جهان است؛ هر ساله هزاران تشنه و مشتاق معنویت و عرفان از سراسر جهان به زیارت او در قونیه می شتابند. مولانا خود به مشتاقان زیارت گنبد و بارگاه خود چنین وصیت کرده است:

 

ز خاکِ من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی، مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیتِ مستانه سراید

اگر بر گورِ من آیی زیارت

ترا خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گورِ من برادر

که در بزمِ خدا غمگین نشاید

زَنَخ بربسته و در گور خفته

دهان افیون و نُقل یار خاید

ز هرسو بانگِ جنگ و چنگ مستان

ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از مَیِ عشق آفریده است

همان عشقم، اگر مرگم بساید

منم مستی و اصلِ من مَیِ عشق

بگو از مَی به جز مستی چه آید؟

سید‌اسحاق‌شجاعی – بلخ

پاسخی بگذارید

bigtheme