جامعهنگاه‌ها

جنوبی ها ناسپاسی می کنند

بدخشانی ها از گذشته های دور با مردم جنوب رابطه ی دوستانه دارند و آن ها را برادر و هم وطن خود می دانند. بنا به همین دلیل جنوبی ها از خوست و پکتیا و لوگر و ننگرهار با اعتماد و اطمئنان به بدخشان می روند و کار و تجارت می کنند و مورد اکرام و احترام قرار می گیرند.
مردم محل در ریگ شویی ها، در همه جا آن ها را با رضایت خاطر، شریک می سازند و از حضور و منافع آنان به عنوان برادر و هم وطن در هر شرایطی، حمایت بی دریغ می نمایند. بر خلاف خیانت و جفای برخی حنجره های بیمار و رهبران متعصب و گنه کار که همواره بذرهای تبعیض را در خاک سینه ی مردم فرو می ریزند، هیچ کسی ندیده و نشنیده که یک نفر لوگری، پکتیا وال، خوستی و یا ننگرهاری در بدخشان اذیت شود و یا مردم آن ها را بیگانه تلقی کنند و برای آنان مزاحمت ایجاد نمایند.
اما، حالا چنین نیست، جنوبی ها به جای این که چون گذشته ها به بدخشانی ها رجوع کنند و آن خاطره های شیرین را به یاد بسپارند و پاس بدارند، مستقیماً از کابل و پکتیا فرمان می آورند، و با اقتدار بر سر خوب ترین کارگاه ها، در مناطق مختلف بدخشان از جمله شیوه و راغ ها، آمرانه خرگاه می بندند.
آن ها دیگر خود را مدیون احسان هیچ بدخشانی ای نمی دانند و بلکه می روند تا بر سر صخره ها، آزمندانه پهلو بزنند و حاکمانه فرمان صادر نمایند. این وضعیت نشانه ی حق ناشناسی آشکار است اما، انگار فصل تازه ای ورق می خورد و زور کار خودش را می کند!
بیجا نخواهد بود که در این جا یک خاطره را که با این موضوع بی ارتباط نیست با مخاطبان این صفحه در میان بگذارم. دهکده ی پدری من گذرگاه بهاری و پایزی کوچی هاست. تا یادم هست، مردم با آن ها روابط کاملاً دوستانه و برادرانه داشتند. اگر گاهی مشکلی به دلیل برف و باران های سنگین در فصل بهار برای گله های گوسفند و خِیل شترهای آن ها پیش می آمد، اهالی قریه در کنار کوچی ها قرار می گرفتند، اطفال و خانواده های آن ها را در خانه های خود جای می دادند و برای حیوانات شان علوفه و کاه فراهم می کردند، تا تلف نشوند. این روند به همین شکل و بدون هیچ گونه منت گذاری، ادامه می یافت و ما همه برادر بودیم و برابر تا این که ترکی در بهار سال 1357 به قدرت رسید. این تاریخ مصادف با جابجای کوچی ها و نقل او انتقال آن ها به ییلاق ها بود. اما، اتفاقاً یک شبه همه چیز عوض شده بود.
یک روز وقتی گروهی از کوچی ها، وارد حریم دهکده ی کوچک ما شدند، رمه ها و شتر های شان را بالای زمین های زراعتی مردم رها کردند. ساکنان قریه از خانه های شان بیرون شدند و اعتراض می نمودند و می گفتند:”چرا زمین های زراعتی را ما را “می خورانید”؟ مگر ما همیشه در خدمت شما نبودیم و از مال و جان شما دفاع نمی کردیم؟ چرا هست و بود ما را نابود می کنید؟” اما، به جای این که آن ها حرف کسی را بشنوند و گذشته ها را به خاطر بیاورند، مردم را لت و کوب نمودند و می گفتند:”مونگ ترکی یو”!
من با وصف این که هنوز نوجوانی بیش نبودم، با دیدن این صحنه های تلخ از خود می پرسیدم که آن صفا و صمیمت پارینه کجا شد، چرا در یک چشم به هم زدن، صفحه ی پاک برادری را، بستند؟ چرا کسی نمی گوید که اهل این قریه در طول زمانه ها با ما بودند و از مال و جان ما حمایت بی دریغ می کردند، به آن ها آسیبی نرسانید ..
اما، انگار دنیایی کودکانه ی من چیزی و مقتضای زمان چیزی دیگری بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا