داستان حقيقي ازحاجى صاحب مرحوم شمس الدين خان

این حادثه درسال ۱۳۵۸ واقع شده و در کتاب من « مسعود وجهاد» آمده است.

کوکچه پرس373 نمایش هاآخرین بروزرسانی:دوشنبه ۲۷ حمل ۱۳۹۷ - ۱۱:۱۷ قبل از ظهر
داستان حقيقي ازحاجى صاحب مرحوم شمس الدين خان

ريگستانى معجزهٔ جهاد

در طول ایام جهاد وقایعی اتفاق افتاده است که فقط میتوان اسم معجزه را بر آن نهاد. این احتمال وجود دارد که صد سال بعد٬ خواننده آن را صرف یک افسانه و داستانی خود پرداخته تلقی کند؛ اما حقیقت این است که چنین حوادثی اتفاق افتاده اند و خوشبختانه شاهدان آن وقایع زنده اند. آنچه در ادامه می خوانید یکی از همان وقایع است که بر مجاهدی به نام حاجى شمس الدین اتفاق افتاد. در سالهای بعدی با حوادثی به مراتب عجیب و غریبتر بر خواهیم خورد که باور آن برای خواننده مشکل خواهد بود.

حاجی شمس الدین میگوید: «من در جبهۀ «دَربَند» زخمی شدم و معجزه آسا نجات یافتم.

داستان از این قرار است که موضع ما در کنارۀ راست «دَربَند» به طرف «دالانسنگ» و جای نسبتاً مهمی بود. هر وقت که دشمن می خواست بر موضع های بالاتر حمله کند، همین راه را انتخاب میکرد؛ زیرا سنگهای بزرگ و درختان بلوط ما را برای پیشرَوی کمک میکردند. ما از همینجا حرکات دشمن را که مرکز آنها در شرکت نساجی «گلبهار» بود تَرَصُد میکردیم.

روزی بین عصر و شام بود که متوجه شدیم نیروهای پیادۀ دشمن ازطرف نساجی «گلبهار» و با استفاده از گردنه ای که بالای قریهٔ « کهنه ده واقع شده است٬ می خواهند به طرف بالا بیایند؛ ما حدس زدیم که دشمن میخواهد جایی را بگیرد که چندی قبل فرمانده گدا برآن عملیات کرده بود و ما از بالا شاهد آن بودیم.

ما تصمیم گرفتیم کسی را نزد مولوی مظهرالدین و گلستان خان بفرستیم تا برای ما گروپ کمکی بفرستند. مولوی مظهرالدین فرماندهٔ عمومی جبهۀ «دَربَند» بود و گلستان خان فرماندهٔ جنگ. بعد از رفتن قاصد٬ منتظر نماندیم و به طرف دشمن حرکت کردیم تا آنها را کمین بزنیم. تعداد ما چهار پنج نفر بود؛ محمدخالق٬ دستگیر٬ حاجی صفت میر و یکی دو تن دیگر که نامهای شان را فراموش کرده ام.

شام شده بود و به نزدیک سنگرهایی رسیدیم که چند روز قبل فرمانده گدا در آنجا عملیات کرده بود. هنوز داخل سنگرها که خالی بودند نشده بودیم که ناگهان نیروهای کمکی خود ما که از بالا به کمک ما می آمدند٬ بر ما تیراندازی کردند.

عبدالجبار که شکاری و نشان زن خوبی بود ما را به گمان دشمن به تیر بست و گلولۀ او در کُری پای من اصابت کرد و فوراً کفشم پر از خون شد. من بر زمین افتادم و فریاد زدم که تیراندازی نکنید که ما هستیم! آنها تیراندازی را بس کردند؛ اما تیراندازی دشمن آغازشد. آنهم از جایی که چند روز قبل فرمانده گدا بر آنها حمله کرده بود. من از جایم بلند شدم که برگردم، این بار گلولۀ دشمن در بغلم اصابت کرد و بار دیگر بر زمین خوردم. می دانستم که در این ساحۀ برهنه از پوشش گیاهی وقت کم برای زنده ماندن دارم؛ بنابراین بار دیگر برخاستم و با آخرین سرعت به دویدن آغاز کردم که این بار گلولۀ دشمن به زانویم اصابت کرد و میان سنگها پرتاب شدم.

جایی که افتاده بودم در میان سنگهای کلان بود و دیگر آتش مستقیم دشمن به من نمی رسید؛ اما فاصلۀ زیادی با آنها نداشتم. هنوز به فکر این بودم که به فرار ادامه دهم؛ اما چند گلوله خورده بودم و این کار امکان نداشت. اول زیر بغلم را نگاه کردم٬ گلوله گوشتش را پاره کرده بود؛ اما خطرناک نبود. بعد کفشم را برآوردم، دیدم کُری پایم را گلوله پاره کرده است؛ ولی به استخوان نرسیده است. بعد به زانویم نگاه کردم که خون زیادی از آن جاری است و گلوله از آن طرفش بیرون شده است. از جا برخاستم که حرکت کنم٬ دیدم که پایم اززانوآویزان است. فهمیدم که استخوان کاملاً شکسته است و چاره ای جز ماندن ندارم. با تنها دستمالی که داشتم زانویم را بستم و دو زخم دیگرم را به خدا گذاشتم. شب شده بود؛ اما هنوز تیراندازی جریان داشت، نمی دانستم دوستانم کجا شدند؟ با خود اندیشیدم که آیا دوستانم مرا دیدند که به این سو دویدم و پرتاب شدم؟ از زخم برداشتنم دانستند یا خیر؟

فقط یک پَتَک آب با خود داشتم٬ کمی ازآن نوشیدم و منتظر ماندم. هنوز گرم بودم و درد زخمها را چندان حس نمیکردم. ترس از اینکه دشمن به دنبال من بیاید هم توجه مرا از درد، به مرگ معطوف می کرد. وقتی صدای تیراندازی خاموش شد، آهسته آهسته درد استخوان شکسته ام به احوال پرسی من آمد. احساس سردی و تشنگی و ترس می کردم٬ امید داشتم که دوستانم به دنبالم بیایند اما شب مانند سالی بر من گذشت و از همسنگرانم خبری نشد. می دانستم پیدا کردن من برای آنها کار آسانی نیست. یگانه امیدم به خدایم بود که مرا کمک کند. تازه عروسی کرده بودم و فقط یک دختر چند ماهه داشتم. از پدر هم فقط یک فرزند بودم. یاد آنها سخت آزارم میداد. فقط خدای مهربان بود که می توانست مرا کمک کند. اوایل صبح بود که بر سرگردنه دو شخص نمایان شدند. با احتیاط و به دنبال هم می آمدند. آنها را شناختم؛ فرمانده ابوبکر وعبدالجبار بودند. جباری که دیروز مرا ندانسته به گلوله زده بود٬ اینک برای نجات من آمده بود. ابوبکر در جایی موضع گرفت و جبار شروع کرد تا سینه خیز به سوی من بیاید. می دانستم که امکان ندارد دشمن آنها را نبیند. جبار چند متری سینه خیز پیش نیامده بود که دشمن آنها را زیرآتش قرار داد. در زنده گی ام چنین باران گلوله را ندیده بودم که بر سر ابوبکر و جبار می ریخت. ابوبکر هر ازگاهی از عقب سنگ چند تیر به سوی دشمن شلیک می کرد تا آنها را مشغول کند و جبار چند قدمی سینه خیز به سوی من می آمد؛ این نمایشنامه سه ساعت دوام کرد تا جبار نزد من رسید؛ وقتی جبار حالت مرا دید به گریه افتاد؛ گفت من ندانسته تو را زدم. گفتم: وقت گریستن نیست، پای من از زانو شکسته است و فقط به پوست آویزان است. امکان ندارد یک نفر بتواند مرا ببرد. بروید برایم یک شَتَک (تذکره) بسازید و فردا شب با چند تن دیگر بیایید و مرا انتقال بدهید. گفتم: مرا به طرف بالا برده نمی توانید و باید به طرف «دالانسنگ» و دریای پنجشیر پایین کنید. او را رهنمایی کردم که از همین راهی برود که فردا شب مرا باید ببرند . جبار برگشت تا شب دیگر٬ چند تن را به کمک من بیاورد. ابوبکرهم به زحمت زیادعقب نشینی کرد.

بازهم من ماندم و درد و تشنگی و ترس. جبار اندکی آب و دو دانه سیب برایم آورده بود. فردای آن شب چشم من به طرف کوه «دَربَند» و جایی بود که روز پیش آنجا جبار و ابوبکر آمده بودند. زمان به کندی می گذشت؛ اما از آنها خبری نشد. من از آب اندکی که داشتم٬ به سختی استفاده می کردم. دیدن دریای پنجشیر تشنگی ام را بیشتر می کرد؛ اما چاره ای جز صبر نداشتم. اگر سیم و زر تمام عالم را در آن زمان برایم میدادند٬ حاضر بودم در مقابل یک پیاله آب بدهم. شاید باور نکنید پیش خود می گفتم: طوفان و فیض الدین علاقه دار خوشبخت بودند که مردۀ شان را به دریا انداختند٬ حد اقل مانند من از تشنگی نمردند. شب شده بود که صدای پای دو تن به گوش رسید. فکر کردم جبار و ابوبکر استند. آنها دو تن ازمجاهدین «آبدره» بودند که برای انتقال من آمده بودند. گرچه برای شان گفتم که مرا بر پشت برده نمی توانید؛ اما یکی از آنها مرا بر پشت گرفت و وقتی از جا بلند کرد از شدت درد جیغ زدم. گفتم: این طور نمی شود٬ بهتر است برگردید و برایم تذکره بیاورید. آنها برگشتند و من با درد و غم و تشنگی بازهم تنها ماندم. احساس می کردم که نیروی بدنم دیگر در حال تمام شدن است؛ تشنگی مانند موریانه جان مرا می خورد. آب اندکی داشتم و از آن قطره قطره استفاده می کردم. دوشب دیگر گذشت و کسی نیامد. نمی دانستم چرا کسی به کمک من نمی آید؟ این همه دوستان و وطندارانم کجا شدند؟ چرا کسی به فکر من نیست؟ مگر نمی دانند یک ساعت زندگی با چنین درد و ناامیدی و حسرت چگونه است؟ سخت احساس بی کسی می کردم. آبم تمام شده بود و حلق و دهانم خشکی می کردند. زبانم در کامم می چسبید و چشمانم خیره گی می کردند. خونی که از زخمهایم جاری می شد با لباسها و دستمالم چسبیده بود و توان حرکت دادن هیچ عضو بدنم را نداشتم. کوچکترین حرکت سبب میشد استخوانهای شکستۀ پایم بهم بخورند و دردش از تحمل بلند بود. شب ششم آمد و دیگر توان فکر کردن و تحمل این همه درد و تشنگی را از دست داده بودم. دندانهایم بر روی یک دیگر نشسته بودند و دهانم را باز کرده نمی توانستم. نمی دانم چه وقت شب بود که به خواب یا بیهوشی رفتم. دیدم مادرم نزد خلیفه صاحب «تاواخ» آمده است و مرا می پرسد: خلیفه صاحب برایش می گوید: «نگران نباش مادرجان٬ پسرت بر می گردد». در این هنگام دستی به شانه ام خورد و مرا بیدار کرد. دیدم پنج شش تن استند. فرمانده خلیل٬ ملا مسکین٬ خیرالدین٬ فُضَیل٬ جبار و مطلوب الدین. آنها را مولوی مظهرالدین آغا فرستاده بود و گفته بود اگر از پیش خانۀشان بگذرم و مادرش بگوید شمس الدین مرا چه کردی من چه پاسخ بدهم؟ بروید و به هر قیمتی که می شود شمس الدین را بیاورید. این ها در زمانی به دنبال من آمده بودند که شکست در جبهۀ «دَربَند» آغاز شده بود.

به زحمت گفتم: آب نیاورده اید؟

گفتند: نی، آب نیاورده ایم؛ اما تذکره آورده ایم و تو را می بریم. قرار شد مرا بر روی تذکره ببندند؛ اما پایین کردن تذکره به طرف دریا بسیار مشکل بود. تصمیم گرفتند آن را اندکی پایین تر ببرند، بعد دامنۀ کوه راه به کناره طی کنند و در اخیر دوباره به طرف بالا یعنی «دَربَند» ببرند. فرمانده خلیل از عقب تذکره گرفت و جبار از پیش تذکره و حرکت کردند. ملا مسکین و فُضَیل وظیفه داشتند که پتویی در دست داشته باشند تا اگر سنگی از زیرپای خلیل و جبار بلغزد آنرا نگه دارند تا دشمن نفهمد.

مرا برداشتند و اول اندکی پایین بردن٬ بعد کنارۀ کوه را گرفتند. در آنجا دشمن می توانست ما را ببیند و کوچکترین اشتباه سبب مرگ ما می شد. کاروان ما بسیار به آهستگی و مورچه پا حرکت می کرد. خوشبختانه از ساحۀ بغل کوه بدون خطر گذشتیم. سپس به طرف بالا حرکت کردند و نیمه های شب بود که به «دَربَند» رسیدیم. مولوی مظهرالدین و بسیاری از مجاهدین که منتظر ما بودند ٬ از دیدن ما خوشحال شدند و مولوی مظهرالدین شیر و روغن آماده کرده بود؛ اما دهانم باز نمی شد و دندانهایم بر روی یک دیگر نشسته بودند. با یک چاقو اندکی دندانهایم را باز کردند و کمی شیر روغن برایم دادند؛ اما خورده نتوانستم و همه را گشتاندم٬ سپس کمی چای را سردکردند و آهسته آهسته در دهانم ریختند که کمی وضعم بهتر شد.

زن مجاهد پرور

فردای آن شب بازهم مرا در تذکره از «دَربَند» به «فِراج» انتقال دادند. در نزدیک اولین قریۀ «فِراج» زنی شتابان به سوی ما آمد و یک چاینک شیر آورد. خبرشده بود که یک زخمی را که چند روز آنجا مانده بود آورده اند؛ مقداری از شیر خوردم و تا حال برای آن زن مجاهد دعا میکنم.

سر پُل «فِراج» رسیدیم که پهلوان احمدجان سوار بر یک مرکب پیش من آمد. از دیدن من خوش شد و پیشانی ام را بوسید. گفت: موتر پیدا نمی شود و او را برهمین مرکب انتقال بدهید. بر دو طرف مرکب جوال کاه گذاشتند و تذکرۀ مرا بر روی آن قرار دادند و به طرف بالا حرکت کردیم. شب بود که به «رُخَه» رسیدیم ومهمان کاکا نور مشهور به نورچتاق بودیم. کاکا نور از دوستان ترجمان عبدالحق بود که مرا همراهی می کرد. کاکا نور «اوماچ» خوش مزه ای برایم پخت و شب را نزد اوماندیم. فردای آن به سوی «دشتِ رِیوَت» حرکت کردیم و توقفی در زیر توغ قریۀ «بهارک» داشتیم. در آنجا سرفراز خان برایم شوربای کم چربی پخته بود که با خوردن آن اندکی سر حال شدم؛ سپس به راه خود ادامه دادیم و شب بود که به خانه رسیدم. رسیدن من در»دشتِ رِیوَت» مصادف بود با عقب نشینی مکمل جبهه. در «دشتِ رِیوَت» هیچ کسی جز من و مادرم نبود زیرا مردم به کوه ها متواری شده بودند.

زنده در تابوت حاجی شمس الدین در ادامه می گوید:

در اوایل سال ۱۳۵۹ بود که مسعود دستور داد تا برای من روی اسپ جایی تهیه کنند و برای تداوی به پیشاور اعزام کنند.

مُجریان کار بعد از غور و مشورت به این نتیجه رسیدند که برای من تابوتی ساخته و تابوت را بر روی اسپ بگذارند. باید بگویم که پای من هنوز شکسته بود و استخوآنها به هم جوش نخورده بودند. روزی که مرا در تابوت گذاشتند٬ نتوانستم از شدت درد فریاد نکشم.

داخل تابوت راحت نبود و با حرکت اسپ استخوانهایم به هم می خوردند و فغانم به آسمان بلند می شد. ناچار از تابوت دوباره پایینم کردند و قسمت این بود تا تابوت نصیب کس دیگری باشد.

چند ماه بعد حاجی سیفالدین پسر حاجی سید محمد از «خاواک» در «بازارک» شهید شد و جنازه او را توسط تابوت من به «خاواک» انتقال دادند و من هنوز زنده ام.

اما کرم مسعود بر من تمام نشده بود؛ چندی بعد با مشکل زیاد روی اسپ برایم جایی تهیه کردند و جهت تداوی به پیشاور رفتم. یک سال دیگر وقت گرفت تا موفق شدم راه بروم؛ اما مسعود هنوز مرا فراموش نکرده بود. او دستور داد مرا به حج بفرستند و من به زیارت خانه خدا مشرف شدم.

بعد از فتح تالقان در سال ۱۳۶۹ مسعود از یکی از اقارب من می پرسد که مادر حاجی شمس الدین به حج رفته است؟

برایش می گویند که نخیر نرفته است؛ لهذا دستور داد تا مادرم را به حج بفرستند و بدین ترتیب مادر سرسفیدم نیز به دیدار خانه خدا موفق شد.

حاجی شمس الدین با چشمان اشکبار میگوید: آیا کسی در کرم و جوانمردی٬ مانند مسعود شده می تواند؟

Advert test
۱۳۹۷-۰۱-۲۷
کوکچه پرس