افغانستانزندگینگاه‌هاویدئو
موضوعات داغ

«امشب کابل می‌افتد»؛ روایت سوزان از آخرین اتمام‌حجت احمدشاه مسعود با داکتر نجیب‌الله در غروب ۶ میزان

خاطره منتشرشده از سوی تورن جنرال محمد هابیل یاور مارشال محمدقسیم فهیم، جزییات تازه‌ای از ساعات پایانی سقوط کابل در ۶ میزان ۱۳۷۵ (۲۷ سپتامبر ۱۹۹۶) و آخرین گفتگوها برای خروج داکتر نجیب‌الله، رئیس‌جمهور سابق افغانستان از دفتر سازمان ملل متحد را آشکار می‌سازد.

عصر روز یکشنبه، ۶ میزان ۱۳۷۵ (۲۷ سپتامبر ۱۹۹۶)، کابل در میان دود، باروت و اضطراب سقوط تنفس می‌کرد. طالبان به پشت درهای پایتخت رسیده بودند و خطوط دفاعی یکی پس از دیگری فرومی‌ریختند. در همان ساعات پایانی و در میان شلیک بی‌امان گلوله‌ها، احمدشاه مسعود (آمرصاحب) از قرارگاه خود در جبل‌السراج، از طریق مخابره دست به اقدامی غیرمنتظره زد: تلاش برای نجات جان دشمن دیروزش، داکتر نجیب‌الله. این گزارش، روایتِ ثانیه‌به‌ثانیه و بدون کم‌وکاستِ نورن جنرال محمد هابیل یاورِ مارشال محمدقسیم فهیم از آخرین فرصتی است که داکتر نجیب سوزاند و سرنوشت تلخ خود را به دست طالبان رقم زد.

تپه ۴۰۰ بستر؛ ایستادگی در میان دود و خاک

خورشید ۶ میزان ۱۳۷۵ در حال غروب بود. هوای کابل از هر سو پر از دود، خاک و بوی باروت شده بود. نبردِ سنگین و نفس‌گیر تنها در استقامتِ جاده «پلچرخی» با شدت ادامه داشت؛ جایی که مقاومت مجاهدین با عقب‌نشینی‌های تاکتیکی و نبردهای تن‌به‌تن گره خورده بود. در سایر خطوط دفاعی — از ارغندی و مسیر منتهی به میدان‌شهر تا گلباغ، ریشخور، تپه‌های خیرآباد در غرب، سنگ‌نوشته در مسیر چهارآسیاب و بند غازی — سکوتی شکننده و سنگین حکم‌فرما بود.

در آن لحظات بحرانی، مارشال محمدقسیم فهیم همراه با یاور خود و چند تن دیگر، بالای تپه‌ای مشرف به شفاخانه ۴۰۰ بستر (که به تازهگی به نام «سردار محمد داوود خان» مسما شده بود) قرار داشتند. سرنوشت جبهه تقریباً روشن بود؛ کابل در آستانه سقوط قرار داشت.

در آن سوی خط، آمرصاحب (احمدشاه مسعود) در قرارگاه جبل‌السراج حضور داشت. او لحظه‌به‌لحظه از طریق تماس‌های مخابره‌ای، اوضاع جنگ را از فرماندهان و شبکه‌های مختلف پیگیری می‌کرد. صدای خش‌خش مخابره روی تپه پیچید. آمرصاحب به یاور گفت:

«به فهیم خان بگو از این بیشتر دیگر بودنت آنجا ضرور نیست. کمی عقب بیا تا بتوانی درست و با فکر جمع، سوق و اداره کنی.»

یاور پیام را به مارشال فهیم رساند. فهیم صاحب در آن لحظه مشغول صحبت با دو فرمانده میدانی — «فرمانده ملا صبور» و «فرمانده مؤمن‌شابه» — بود. وقتی صحبت‌هایش تمام شد، گوشی مخابره را گرفت و صدا زد:

— «۲۵، طارق، می‌شنوی؟»

آمرصاحب بلافاصله پاسخ داد:

— «طارق ۲۵، به گوش هستم. وضعیت چطور است؟»

فهیم صاحب وضعیت خطوط، تقدم و تاخر نیروها و پیشروی طالبان را تشریح کرد. آمرصاحب پس از شنیدن گزارش گفت:

«در این صورت و در همچو یک وضعیت، تو دیگر آنجا نباش. پایین شو، بیا در نزدیکی دامنه کوتل خیرخانه جابه‌جا شو تا از همان‌جا بتوانی با فکر آرام به کارها رسیدگی کنی.»

اما مارشال فهیم دغدغه دیگری داشت. او پاسخ داد:

«بله، درست است؛ اما مه به خاطری اینجا تا حال مانده‌ام که آخرین کنترول صورت بگیره تا یک فرصت برای برادرانی که در دیگر نقاط کابل در خطوط هستند مساعد شود، ساحات را تخلیه کنند و به‌صورت امن بیرون شوند. اگر خدای‌ناخواسته خط از این استقامت به‌سرعت پیش بیاید، آن وقت فرصت و مجال برآمدن امن به بچه‌ها نمی‌ماند و خدای‌ناخواسته همه اسیر می‌شوند.»

آمرصاحب که هدف فهیم را درک کرده بود، گفت: «خوب است، اما دقت شود و خودت را هم به جای مطمئن‌تری برسان.»

هر دو به‌شدت نگران نیروهایی بودند که در صورت شکست خط حوزه نهم، در داخل شهر به دام می‌افتادند.

«آغازاده را بگو بیا عقب!»

نیم ساعت دیگر نیز روی آن تپه پرخطر سپری شد. بار دیگر صدای اضطراری آمرصاحب از مخابره بلند شد. این‌بار از فرط عجله و نگرانی، حتی کد و نام شبکه را نگرفت و مستقیماً صدا زد:

— «هابیل! هابیل! خالد، می‌شنوی؟»

یاور جواب داد:

— «می‌شنوم، صاحب!»

— «کجا رسیدید؟»

یاور ناگزیر حقیقت را گفت:

— «آمرصاحب، بالای همین تپه هستیم و تا هنوز حرکت نکرده‌ایم.»

آمرصاحب که عادت داشت هنگام خشم یا عصبانیتِ دوستان نزدیکش را «آغازاده» خطاب کند، با لحنی جدی گفت:

«آغازاده را بگو که برایت گفتم بیا عقب‌تر و جای مطمئن‌تر!»

فهیم صاحب که صدا را می‌شنید، رو به یاور کرد و گفت: «برایش بگو درست است، حرکت می‌کنیم.» یاور هم به آمرصاحب اطمینان داد که در حال پایین آمدن هستند.

چند دقیقه بعد، مارشال فهیم به مسئول محافظین و راننده‌ها دستور حرکت داد: «آماده شوید، برویم.» اما در میان مسیر، تصمیم غیرمنتظره‌ای گرفت که همه را شگفت‌زده کرد:

«یک بار تا دفتر امنیت برویم. تا نماز عصر خود را آنجا نخوانم، از کابل نمی‌برآیم.»

پیام نجات در آستانه سقوط

خودروها به کوچه‌های وزیر اکبرخان رسیدند. برای بار سوم، مخابره به صدا درآمد. یاور پاسخ داد. آمرصاحب گفت: «گوشی را به نفر اولت بده.»

فهیم صاحب که کنار یاور در موتر نشسته بود، مخابره را گرفت:

— «خالد، طارق، می‌شنوم!»

— «چه کردین؟»

— «از تپه پایین شدیم و می‌رویم طرف کوتل خیرخانه.» (او حرفی از توقف در دفتر امنیت و خواندن نماز نزند).

آمرصاحب گفت: «درست است.» و سپس مکثی کرد و پیام تاریخی خود را صادر نمود:

«با استفاده از فرصت، یک بار به همو آشنایت احوال بده. از طرف ما وضعیت برایش گفته شود و از پلان ما که می‌خواهیم از کابل برآییم، باخبر شود. تصمیم او چیست و چه می‌خواهد؟ اگر او نیز قصد خارج شدن دارد و می‌خواهد همراى ما برآید، ما هر جایی که رفتیم، آماده انتقالش همراى خود ما هستیم. باز در آینده، هر رقمی که نظرش بود، می‌تواند تصمیم بگیرد.»

منظور آمرصاحب، داکتر نجیب‌الله، رئیس‌جمهور سابق افغانستان بود که از زمان سقوط حکومتش در دفتر سازمان ملل متحد (UN) پناهنده بود.

فهیم صاحب پاسخ داد: «بسیار خوب، نقطه را متوجه شدید. من هم هیچ یادم نبود. خوب است، برایش احوال می‌دهم.»

وضو زیر شلیک مرمی‌ها و اولین امتناع نجیب

با رسیدن به محوطه قصر امنیت ملی، فهیم صاحب دستور داد: «داکتر مصباح و آغاصاحب را بگو دفتر بیایند.»

«شهید داکتر مصباح» مسئول محافظت امنیت خط سیر رئیس عمومی امنیت ملی بود و «آغاصاحب» مسئولیت تأمین امنیت دفتر سازمان ملل (محل بودوباش داکتر نجیب) را بر عهده داشت.

فهیم صاحب در دفتر کارش به آن‌ها گفت:

«هر دو بروید نزد داکتر نجیب و برایش از طرف آمرصاحب و من سلام برسانید. از وضعیت موجود، هرچند خبر داشته باشد، باز هم برایش تشریح کنید؛ و تصمیم ما را که قصد برآمدن از کابل را داریم، نیز بگویید. آمرصاحب می‌گوید اگر داکتر صاحب علاقه‌مند برآمدن از کابل است، ما آمده هستیم. بدون هیچ نگرانی، شما را با خود می‌بریم؛ زیرا مبادا در اینجا اتفاقی برای‌تان بیفتد. اگر با ما می‌رود، در روزهای آینده، وضعیت را دیده، اگر می‌خواست با ما بماند یا به هر جای دیگری برود، تسهیلات لازم را فراهم می‌کنیم و از این ناحیه خاطرشان کاملاً جمع باشد. برای‌شان بگویید فهیم در دفتر خودش، در همین همسایگی شما، منتظر تصمیم شماست و وقت هم خیلی محدود است.»

فاصله قصر امنیت ملی تا دفتر ملل متحد، تنها عرض یک جاده بود. نمایندگان شتافتند.

در این میان، نبرد به ساحه «موج‌کوتاه» (محل بعدی تلویزیون ژوندون) رسیده بود. صدای صفیر گلوله‌های سبک از بالای سر حاضرین در محوطه امنیت دولتی شنیده می‌شد. با این حال، مارشال فهیم با آرامش عجيبی وضو می‌گرفت؛ آرامشی که در آن شرایط بحرانی غیرعادی به نظر می‌رسید.

هنوز خشک کردن صورتش با دستمال سفید تمام نشده بود که نمایندگان برگشتند.

فهیم صاحب پرسید: «چه کردید؟ داکتر را دیدید؟»

پاسخ دادند:

«بله جناب فهیم صاحب. پیام و سلام شما و آمرصاحب را رساندیم. به دقت گوش کردند، خوشحال شدند و گفتند: به انجینر صاحب مسعود و فهیم صاحب سلام برسانید و مراتب سپاس من را بگویید که در یادم بودید. از این‌که در دفتر سازمان ملل هستم ان‌شاءالله نگرانی وجود ندارد. من همین‌جا می‌مانم تا دیده شود در آینده چه می‌شود. یک موضوع را به انجینر صاحب و فهیم جان اطمینان دهید که اگر خدا خواست، چند روز بعد یک خدمت کلانی برای شما خواهم کرد!»

فهیم صاحب بلافاصله با آمرصاحب تماس گرفت و پاسخ نجیب را منتقل کرد. آمرصاحب گفت:

«خوب شد. پیام و احوال ما و آمادگی ما برای انتقالش رسید. آن طرف، خودش بهتر می‌داند.»

اتمام‌حجت دوم و نجوای تلفن چهارشماره‌ای

اما فهیم صاحب دل‌نگران بود. پس از قطع تماس با مسعود، رو به مصباح و آغاصاحب کرد و گفت:

«یک بار دیگر نزد داکتر بروید و از جانب من بگویید که در این وضعیت و با توجه به تحولی که در راه است، هیچ تضمینی وجود ندارد. مشخص بگویید: فهیم ما را فرستاد تا بگوییم بیایید همراه ما بروید!»

نمایندگان دوباره رفتند و فهیم صاحب به نماز عصر ایستاد.

در میان رکعت‌های نماز، تلفن چهارشماره‌ای روی میز زنگ خورد. یاور گوشی را برداشت. داکتر مصباح از دفتر سازمان ملل بود:

— «هابیل جان، می‌شنوی؟»

— «بله.»

— «به داکتر صاحب حرف‌های فهیم صاحب را گفتم؛ اما داکتر صاحب همان حرف‌های پیشین خود را تکرار کرد و نمی‌خواهد با ما برآید. ما چه کنیم؟»

یاور صبر کرد تا نماز فهیم صاحب تمام شود. مارشال پس از سلام نماز گفت:

«یک بار دیگر برایش بگو که از جانب ما و آمرصاحب هیچ نگرانی نداشته باشد. اگر قبول نکرد، خودت بیا؛ اما به آغاصاحب بگو در محل وظیفه‌اش (تأمین امنیت دفتر ملل متحد) بماند.»

آخرین پیام؛ سرنوشتی که رقم خورد

پنج تا ده دقیقه بعد، داکتر مصباح شهید به دفتر برگشت و آخرین پاسخ داکتر نجیب‌الله را بازگو کرد:

«بار سوم به داکتر نجیب گفتم. او گفت: به فهیم صاحب سلام بگو و بگو نجیب گفت تا که زنده هستم، ممنون لطف‌تان خواهم بود. نگران من نباشید. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم. اما یک خواهش دارم؛ اگر لطف کنند، همین دو محافظ از بچه‌های پنجشیر را که اینجا همراه من بوده‌اند، با من بمانند. من ان‌شاءالله متوجه‌شان می‌باشم.»

فهیم صاحب با شنیدن این حرف، آخرین دستور را صادر کرد:

«به آغاصاحب از طرف من بگویید به آن دو محافظ بگوید که در هر صورت، داکتر نجیب را تا زمانی که خودش می‌خواهد، ترک نکنند.»

دیگر زمان به پایان رسیده بود. پیشروی طالبان و دامنه جنگ به چهارراهی مکرویان (چهارراهی عبدالحق شهید) رسیده بود. نیروهای مجاهدین به‌سرعت مقر امنیت ملی را ترک کردند و به سمت دامنه کوتل خیرخانه (محل فرقه شانزدهم و حوزه هفدهم فعلی) عقب‌نشینی نمودند.

ساعاتی بعد، طالبان وارد کابل شدند، داکتر نجیب‌الله را از دفتر سازمان ملل بیرون کشیدند و آن فاجعه تلخ و تاریخی را رقم زدند. اما روایت تورن جنرال محمد هابیل یاور مارشال فهیم گواهی می‌دهد که احمدشاه مسعود و محمدقسیم فهیم، در اوج بحران، جنگ و خطر اسارت، از هیچ تلاشی برای نجات جان نجیب‌الله فروگذار نکردند و حجت را بر او تمام ساختند.


بیشتر از خبرگزاری کوکچه کشف کنید

برای دریافت آخرین پست‌ها به ایمیل خود مشترک شوید

دکمه بازگشت به بالا