نگاه‌ها

زمینه‌های داخلی ظهور جنبش چپ

کارنامه جنبش چپ افغانستان به وضوح در سایه سیطره شوروی سابق بر بخش های وسیعی از جهان از جمله افغانستان و آسیای میانه بررسی می شود. این کاملا درست است؛ زیرا پس از پیروزی این جنبش، رهبری و هدایت آن در تمامی زمینه ها در اختیار نهادهای مستقر در مسکو و دیگر جمهوری های زیر سلطه شوروی بود.

حزب دموکراتیک خلق و سازمان های متبوع آن مانند سازمان دموکراتیک جوانان، سازمان دموکراتیک زنان، عرصه های سیاسی، نظامی و استخباراتی عموما از مسکو خط می گرفتند و یا رأسا توسط گروه هایی از مشاوران روسی اداره می شدند.

رهبران حزبی، بیروی مرکزی، اعضای دولت و فرماندهان نظامی به دستور روسیه، جا به جا یا برکنار می شدند و ارتقا پیدا می کردند.

در اینجا اما سخن درباره زمینه های داخلی ظهور جنبش چپ است. نمی توان ادعا کرد که جنبش چپ هم مانند نظام جمهوری که توسط امریکا برساخته شد، مستقیما از شوروی وارد کشور و بر مردم تحمیل گردید.

این جنبش یکشبه به میان نیامد و یک روزه هم از میان نرفت. از اوایل دهه ۴۰ گرایش های چپی در میان طیفی از نخبگان سیاسی، دانشجویان و روشنفکران، شکل گرفت و به مرور قدرتمندتر شد. در سال ۱۳۴۳ خورشیدی در حالی که کشور عملا توسط یک شاه مقتدر اداره می شد و نظام حاکم، سلطنتی بود، حزب دموکراتیک خلق، بنیان گذاشته شد.

اینکه آیا سران شوروی به طور غیرمستقیم اقدام به ایجاد چنین نهادی کردند یا نه، یک مساله تاریخی است که باید بررسی شود؛ اما حدود ۲۰ سال کار برای رسیدن به قدرت، نشان می دهد که جنبش چپ، ریشه ها و زمینه های نیرومند و عمیق داخلی هم داشته است.

در ابتدا شاید این جنبش، نوعی واکنش اعتراضی به اختناق و خفقان و انحصارگرایی و سرکوب و استبداد رژيم سلطنتی بوده باشد. رهبران فکری و کنشگران اجتماعی جنبش چپ شاید در آن زمان تصور می کردند که بهترین نسخه برای براندازی سلطنت و استقرار یک نظام دموکراتیک، گرایش به چپ باشد. به هر حال، چپ گرایی در آن زمان، سکه رایج روزگار بود. ایدئولوژی مارکسیستی ۷۰ سال بر جهان حکمروایی کرد. همه جنبش های سیاسی و مدنی در سراسر جهان و منطقه، به نحوی تحت تاثیر این ایدئولوژی، قدرت بلامنازع، پروژه فکری پرپشتوانه و ریشه دار آن و نیروی تبلیغاتی مسحورکننده اش قرار داشتند و افغانستان هم از این قاعده مستثنی نبود.

بنابراین، رشد گرایش های چپ گرایانه در داخل افغانستان، صرفا یک پروژه استعماری خارجی نبود؛ بلکه برآیند طبیعی یک تحول عظیم ایدئولوژيک، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در جهان و منطقه بود. از این منظر، رهبران شوروی برای نفوذ به افغانستان و هر کشور دیگری، کار چندان دشواری نداشتند. قدرت فکری، سیاسی و نظامی مارکسیسم و کمونیسم، زمینه های چنین نفوذی را به خودی خود در درون جوامع هدف، ایجاد می کرد و راه را برای عملیاتی کودتاهای پیروزمندانه سیاسی مانند کودتای ۷ ثور در افغانستان، هموار می ساخت.

با توجه به آنچه گفته شد، کودتای داوودخان نیز مقدمه قدرت گیری مستقیم جنبش چپ بود. از این منظر، داوودخان اگرچه از نظر عقبه سیاسی، دنباله نظام های سلطنتی محسوب می شد و از نظر نسبی هم مستقیما با خاندان شاهی پیوند داشت؛ اما در نهایت، او تحت تاثیر اندیشه های چپ گرایانه، علیه نظام سلطنتی عصیان کرد و نظام جمهوری را بنیان گذاشت. در دوره جمهوریت داوود، چپی ها قدرتمندتر شدند، به بدنه حاکمیت، رخنه و نفوذ کردند، سکان هدایت و مدیریت امور را در اختیار گرفتند و سرانجام با سازمان دهی یک کودتای خونین نه تنها به حیات سیاسی داوود خان پایان دادند؛ بلکه او و دودمانش را به خاک و خون کشاندند و به این ترتیب، طومار سلطه خاندان های قدرت بر افغانستان پیچیده شد و حکومت به کام چپ گرایان وطنی سقوط کرد که از مسکو دستور می گرفتند.

شوروی از این تحول داخلی، حداکثر استفاده را برد و با راه اندازی انقلاب های وسیع و خونین در تمامی عرصه ها از سیاست و حکومت تا نظام و امنیت و استخبارات و اقتصاد و فرهنگ و معارف و دانشگاه و جنبش های اجتماعی و مدنی و رسانه و کتاب و… تلاش کرد افغانستان را به طور کامل تحت سیطره جنبش چپ درآورد، نظام تک حزبی را بر کشور تحمیل کند و بساط اسلام گرایان، بقایای نظام سلطنتی و غرب گراها را برچیند؛ پروژه ای مرگبار که با جنایت های وسیع، کشتارهای بی رحمانه و سرکوب های وحشتناک همراه بود.

عبدالمتین فرهمند – جمهور

دکمه بازگشت به بالا